جلال الدين الرومي

9

مثنوى معنوى ( فارسى )

خانه خالى ماند و يك ديار نى * جز طبيب و جز همان بيمار نى نرم نرمك گفت شهر تو كجاست * كه علاج اهل هر شهرى جداست و اندر آن شهر از قرابت كيستت * خويشى و پيوستگى با چيستت دست بر نبضش نهاد و يك به يك * باز مىپرسيد از جور فلك [ تمثيل در اينكه درك مسائل روانى انسان ، بسى دشوار است ] چون كسى را خار در پايش جهد * پاى خود را بر سر زانو نهد وز سر سوزن همىجويد سرش * ور نيابد مىكند با لب ترش خار در پا شد چنين دشوار ياب * خار در دل چون بود واده جواب [ با ادعا نمىتوان روانشناس شد ] خار در دل گر بديدى هر خسى * دست كى بودى غمان را بر كسى [ تمثيل در اينكه در پريشانىها به اهلش مراجعه كن ] كس به زير دم خر خارى نهد * خر نداند دفع آن بر مىجهد بر جهد و ان خار محكمتر زند * عاقلى بايد كه خارى بر كند خر ز بهر دفع خار از سوز و درد * جفته مىانداخت صد جا زخم كرد [ ادامهء حكايت پادشاه و كنيزك ] آن حكيم خارچين استاد بود * دست مىزد جا به جا مىآزمود ز ان كنيزك بر طريق داستان * باز مىپرسيد حال دوستان با حكيم او قصه‌ها مىگفت فاش * از مقام و خاجگان و شهر تاش سوى قصه گفتنش مىداشت گوش * سوى نبض و جستنش مىداشت هوش تا كه نبض از نام كى گردد جهان * او بود مقصود جانش در جهان دوستان شهر او را بر شمرد * بعد از آن شهرى دگر را نام برد گفت چون بيرون شدى از شهر خويش * در كدامين شهر بوده ستى تو بيش نام شهرى گفت وز آن هم در گذشت * رنگ روى و نبض او ديگر نگشت خواجگان و شهرها را يك به يك * باز گفت از جاى و از نان و نمك شهر شهر و خانه خانه قصه كرد * نى رگش جنبيد و نى رخ گشت زرد نبض او بر حال خود بد بىگزند * تا بپرسيد از سمرقند چو قند نبض جست و روى سرخ و زرد شد * كز سمرقندى زرگر فرد شد چون ز رنجور آن حكيم اين راز يافت * اصل آن درد و بلا را باز يافت گفت كوى او كدام است در گذر * او سر پل گفت و كوى غاتفر گفت دانستم كه رنجت چيست زود * در خلاصت سحرها خواهم نمود شاد باش و فارغ و ايمن كه من * آن كنم با تو كه باران با چمن من غم تو مىخورم تو غم مخور * بر تو من مشفق‌ترم از صد پدر هان و هان اين راز را با كس مگو * گر چه از تو شه كند بس جستجو [ اسرارت را نگه دار تا به مراد خود زود برسى ] چون كه اسرارت نهان در دل شود * آن مرادت زودتر حاصل شود